... برای تو .....

باورنداشتم وندارم... که دیر یا زود باید ازاین عشق جاویدان زندگانی‌ام جداشوم...

همیشه میدانستم کسی که روزی به زندگی تو می‌آید روزی نیز می‌رود ولی دوست نداشتم درباره تو اینگونه بیندیشم...

همیشه دوست داشتم تا کسی مرا به خوبی تو بشناسد ....

بداندکه کیستم و چرا اینجا ایستاده‌ام... دوست داشتم بداند تا گوهر وجودم را دریابد...

ولی نمی‌دانستم که اگر او دلباخته و شیدای این من سراپاتقصیر شد،آیا خواهد توانست روزی ازمن جدا شود یا خیر؟

هیچ‌کس چون تو درعمق روح و جانم رسوخ نکرده است؛ هیچ کس مرا تا این اندازه که تو شناخته‌ای ؛ نشناخته‌است...

چنان با روح وجانم عجین شده‌ای که این روح خسته، تنها تورا فریاد می‌زنند...

ولی میدانم که این‌ها تنها عشق است و عشق...

عقل نمی‌پذیرد که حتی یک لحظه دوری قابل تحمل باشد؛ ولی احساس هزاران سال را به امید وصال با آغوش بازپذیراست...

باید بروم... اختیاری نیست... اجبار در اینست....

زیراکه آینده‌ای اینجا برای من نیست... اینکه برای توهست یا نه ؛ نمی‌دانم....

تحمل روزها و شبهای این شهر برایم ملال‌آور و سنگین شده‌است...

سنگینی نگاه بزرگوارانه پدرومادرم را درک میکنم؛ بزرگوارانه از آن جهت که مرا با آغوش باز پذیرا هستند و هیچ نمی‌گویند، دوست دارم بدانند؛که تا لحظه‌ای که زنده‌ام شرمنده این روزها ونگاههای نگرانشان خواهم بود... من خواستم تا باشم ولی قسمت نبود... خدا میداندکه اگر فرصت ومجالی برای بودن بود باتمامی سختی میماندم و تا لحظه‌ای که سایه‌شان گرمابخش هستی‌ام است؛ خدمتشان را میکردم...

شرمنده‌ام که نتوانستم آن چیزی باشم که آنها آرزو داشتند... تلاش کردم ولی رسیدن به مطلوب آنان از توان من خارج بود...

همیشه خواسته‌ام که اگر باری برنمی‌دارم، لااقل باری نیز برمشکلات نیفزایم...گاهی شد و گاهی هم نشد...

تورا نیز میخواهم و دوست دارم ولی احساس میکنم که داشتن تو ممکن است برای آنان تکدرخاطری باشد...

اینکه تو فکرکنی، این روزها و لحظه‌ها به تو نمی‌اندیشم، جفایی‌است به عشقت که درجانم شعله میکشد...

همانقدرکه از والدینم شرمنده‌ام ازتو نیز شرمنده‌ام.... شرمنده که نتوانستم آن امید روزها و ماه‌های اول را درتو زنده نگهدارم... نتوانستم آنقدر که تو به آینده امیدواری، من نیز بدان امیدوار باشم...

عذرخواهم که چون تو به آینده نگریستم.... داشتن تو برای هرکسی آرزوست ، رویاست ...

نه جسارت دارم که رهایت کنم ، نه شهامت که تصمیم بگیرم... ولی آنقدر میدانم که نباید سرنوشت تورا به سرنوشت نامعلوم خودم گره بزنم...

کسی که من دوست داشتم و دوست میدارم ، افسردگی نمی‌شناسد... تنها چیزی که ازتو آموخته‌ام... صبربوده و استقامت در راهی که به آن ایمان داشته‌ای....دوست داشتم تا چون تو باشم و باری بردوش کسی نیندازم....

هیچ‌وقت با روح و روان کسی بازی نکردم ، توکه عزیزدلی .... محرم اسراری ، آرام جانی ...

درلحظه‌های سخت تنهایی‌تنها مونس تنهایی‌ام خدای تنها بودوبس؛مرابه کسی می‌سپاری که آگاه به‌هرلحظه ازبی‌تو بودن منست؟ اگربه رفتنم ، به‌آمدنم ، به فردایم و به آینده‌ام اطمینان داشتم شاید تورا در انتظار خودم میگذاشتم ولی جسم و روح زجرکشیده تو؛ توان درد سخت انتظار را ندارد...

من هیچگاه به عمد دل کسی را نشکسته‌ام؛ که حال تاوان بدهم...همیشه درخودشکستم تا کسی نشکند...

خوب میدانی که هیچ اوجی بی‌تو برای من مفهومی ندارد... هرچیزی بی‌تو برای من لذتی زودگذر و بی‌معناست....

تمامی سعی‌ام دراین باهم بودن ساختن روزهایی بود پرامیدوشاد...اگر سیاه بودوسخت مقصرمنم و اگرشیرین بود و به یاد ماندنی، گوارای وجود....

نفرین نکردم... تا نفرین نشوم .... سخت است برایم که برای گناه نکرده‌ای عذاب ببینم...

من بازیچه سرنوشت بوده‌ام.... بازیچه تقدیری که برایم رقم خورده‌است...که مگرنشنیده‌ای که در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم...

توکه ازقرآن یاری جسته‌ای معنای پاسخش را درنیافته‌ای...توبایدصبرکنی‌ومنتظربمانی ولی نه فقط‌برای من؛که برای سرنوشت،که برای هرآنچه که لایقش هستی ...

عزیزم هرکس نداند، من خوب میدانم که درد جدایی سخت‌ترین دردهاست ولی ... پاداش سختی و زجرکشیدن یافتن محبوبی ابدی‌ست... دراین راه از خدای بزرگ کمک بخواه و درسایه عنایت او به آینده امیدوارباش...

همیشه اولین عشق در زندگی به یاد آدمی می‌ماند ؛ نه ازآن جهت که اولین‌ها بهترین‌ها هستند... تنها ازاین جهت که اولین‌ها همیشه و همیشه اولین هستند.... باخودت زمزمه کن که این شاید اولین بود ولی بهترین نبود....

تو آزادی .... هیچ تعهدی به من نداری و نه هیچ دینی .... ولی من به تو بدهکارم...

بدهکار هزاران لحظه خوب که باید به تو تقدیم می‌کردم و کوتاهی کردم...

بدهکار هزاران‌هزار کلام عاشقانه که در ابرازش کم گذاشتم...

بدهکار قول وقراری که باتو گذاشتم و روزگار عهدشکنی کرد...

تورا دوست دارم!! نگاهت را،کلامت را وآغوش مهربانت را...

دوستت دارم به اندازه تمام رنگهای زیبای دنیا؛ نه‌کم است به اندازه تمام زیباییهای دنیا؛ نه بازهم کم است

تورا به اندازه تمام دنیا دوست دارم؛من‌تورا درتک‌تک ذرات وجودم لمس کردم!

درهرنفسم عطرت را حس کردم و با هرضربان قلبم عاشقانه تورا زندگی کردم

دیگر درپس کوچه‌های خاطراتت جستجویم نکن، مرا نمی‌یابی که من درتومحو شدم وچه درآمیختن زیبایی...

شرمنده‌ام شرمنده‌ام شرمنده....

ازمن نپرس چقدر دوستت دارم؛اینجا درقلب من حدومرزی برای حضورتونیست

به من نگو که چگونه بی تو زیستن راتمرین کنم؛ مگر ماهی بیرون ازآب میتواند نفس بکشد

مگرمیشود هوا را از زندگیم برداری ومن زنده بمانم، بگومعنی تمرین چیست؟ ازچه چیز را تمرین کنم؟بریدن ازخودم را؟مگرهمیشه نگفتم که توهم پاره‌ای ازتن منی...

ازمن نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه‌ها هدیه میدهم؛ همه میدانندکه دوری تو روحم را می‌آزارد

تو خود پروانه‌هارابه من سپردی که میهمان لحظه‌های بی کسی‌ام باشند

نگاهتت را ازچشمم برندار.... مرا ازمن نگیر....  

/ 8 نظر / 12 بازدید
بیتا ...

سلام ... قلم شیوا و توانایی دارید ... برای شما آرزوی آرامش و شادکامی دارم ... پایدار باشید ...

فهیمه

به نظر من حرفاتون فقط بهانه ای بود برای رفتن، که رنگ و لعاب قشنگ به خودش گرفته بود! من این حرف و از روی شکم سیری نمیزنم! من این تجربه و لمس کردم! هیچ وقت دوست نداشتم اتفاقی که برای من افتاد واسه هیچ کسی بیفته! با خوندن حرفاتون خیلی خیلی خاطرات که سعی در فراموش کردنش داشتم و همیشه پس ذهنم بود زنده شد و خیلی ناراحت شدم!

سعیده

سلام دوست عزيز... كاملا كاملا كاملاااااااا درك كردم تك تك كلماتتون رو ... و واقعا ميتونم بفهمم چه حسي داريد و چه قدر سخته وختي مجبور باشي... نه به نظر من اينها بهونه نيست اينها واقعيت محتوم زندگيه ... كاش فراري بود براي بعضي قسمت هاي زندگي...

هلیا

سلام. اشک آلودم کردی! اصلا دلم نمی خواد در مورد نوشتت حرفی بزنم... اما...شک ندارم بین همه ی آن ها که دیدم و شناختم تو... یکی از بهترین ها و لایق ترین هایی. نه شرمنده باش و نه نا امید... خدا به نیت پاک و قلب صادقت پاسخی در خور خواهد داد... صبر کن... خواهی دید.../خواهرت

نیلو

webe khyili kyili ghashangi darin vaghti in matno khondam ashk to cheshmam jam shod khyili az tahe del bud harfatun be dele adam mishine khoshal misham be man ham sar bezanid movafagh bashid

سحر

خیلی قشنگ بود [ناراحت]

عادت و عشق و عاطفه

باید بروم... اختیاری نیست... اجبار در این است.... همیشه درخودشکستم تا کسی نشکند... نفرین نکردم... تا نفرین نشوم .... سخت است برایم که برای گناه نکرده‌ای عذاب ببینم... [گریه][گریه]

غریبه

سلام خیلی قشنگ بود با جرات میشه گفت تنها نوشته ای بود که باتموم وجودم دوستش داشتم قشنگ بود خیلیییییییی