نیایش واره...

 دلم برایت تنگ شده است و دلتنگی بهانه خوبیست که ببارم و بفهمم که توهستی،که دلم برایت تنگ میشود، و من هستم که دلتنگ توام.

 دلتنگی من برای تو، یعنی ماهستیم، اما من کجا و توکجا !!؟؟

 امشب درحنجره بومی‌ام؛آتشفشانی زندانی و در دل یلدایی‌ام دریایی طوفانی است. شاید جواب تو برای من این باشد که:

 صد راه نشان دادم، صد نامه فرستادم‌/ یا راه نمی‌دانی، یا نامه نمی‌خوانی‌

 به هرحال امشب هم دلتنگ توام و برایت نامه می‌نویسم... برایت نامه می‌نویسم درحالیکه احساس میکنم ازتو دورم وتو نزدیکترین به من هستی...

امشب هم تورا با زبانی سرشکسته، نگاهی به آینده ای سبز و دلی لبریز از نیاز، می‌خوانم و میخواهم...

 امشب، بازهم دلم گرفته است. چرا؟؟ نمی‌دانم. فقط میدانم دلم برایت تنگ شده است. برای توکه عشقت موی برمن سپید کرده است....

 میدانم، میدانم نه کاری که شایسته تو باشد کرده‌ام و نه راهی که بایسته تو باشد، رفته‌ام.

 مثل همیشه بادستانی تهی و چشمانی دوره‌گرد تورا می‌جویم، و میدانی که لب‌هایم پاکتر از همیشه تورا زمزمه میکنند.

 میدانم که میدانی؛ بی‌تو چگونه‌ام و باتو چگونه؟؟ ولی این حشو قبیح نیست که بگویم بیشتر از دیروز وکمتر از فردا دوستت دارم...

 میدانم تو نزدیکترین به من هستی و این گرانجانی من است، کوردلی منست که توان دیدنت را فراموش کرده‌ام.

 اصلاً بگذار با خودم، با جهان، باتو صادق باشم...

 بگذار بگویم که اشکال از چشمان من است که توان دیدن تورا ندارند.

 اشکال از نگاه گمراه من است که غیر از تورا به تماشا ایستاده است.

 اشکال از دیدگان هرجایی من است که عادت کرده است در گرماگرم خیابان‌های گیج ، گم شود.

 اشکال از چشم‌های حقیر من است که نمی‌توانند زلالی تورا تماشا شوند و اشکال از قدم‌های کوتاه من است که در سایه ی تو ندویده است.

 اشکال ازدست‌های سرافکنده من است که درنیایش تو کم می‌آورند و به پای استجابتت نمی‌رسند...

 اشکال ازسر ناقابل من است که در قدم نگاهت نیفتاده است و اشکال از دل کم جنون من است که در حوالی تو نمی‌تپد.

 هذیانم را می‌شنوی؟ جنونم را می‌بینی؟ چیز میگویم و می‌نویسم که تو بلیغ‌تر از تاریخ آنرا بر زبده‌ترین زبان جهان جاری کردی.

 عشق من! نه توان فریاد دارم، نه روی آه کشیدن. من فقط میتوانم تورا سکوت کنم و ببارم....

 عشق من! آنان که تورا در سر انگشتان قد کشیده تا آسمانشان می‌جویند، از فطرت خود دورند و صدای توراکه از دلشان می‌تپی، نشنیده‌اند.

 من نه بابرهان تورا جستجو میکنم، نه از فلسفه انتظار دارم که مرا به تو برساند، یا تورا به من بنمایاند؛ چراکه پیدایی‌ات آشکار است.

 ازعقل بعید است که یاری بکند/ من منتظرم که عشق کاری بکند

 میدانم، هیاهوی دائمی برگها و بارش بی‌امان تگرگ‌ها مرا به تو نمی‌رسانند... آسمان حقیرتر از آنست که گنجایش تورا داشته باشد.

 دریا دریا آب در مقابل از زلالی‌ات کم می آورد....

انگشتان نیایش و دست‌های خواهش از دامانت کوتاه است....

 شاید حکایت من و تو، مصداق بیت زیر باشد که:

 بیدلی درهمه احوال خدا با او بود/ او نمی‌دیدش و از دور خدایا میکرد

 عشق من ! من در سایه فراگیر توکه از ازل تا ابد آفتابی است، «بودن» را تجربه میکنم. هرچند زمستان درونم مرا از درک بهار لطفت محروم کرده  است.... عمریست زیر باران بی‌امان مهربانیت راه میروم؛ هرچندکوچکتر از آنم که خیس شوم؛ ولی با رأفت همچنان نوازشم میکند.

 داستان من و تو حکایت بیت زیر است که یا در جایی خوانده ام  و یا ازکسی شنیده ام :

 من آنچه دل تو خواست هرگز نشدم / اما تو همانی که دلم میخواهد

/ 6 نظر / 32 بازدید
چهل درجه زیر شب

براستی در زمستانها باران را در پیاده روها چه ارزان می فروشند. چهل درجه زیر شب رو با این امید آپ کردم تا صدای امدن قدم هایت نوازشگر خلوت شبانه ام باشد تا در کنار هم به سکوت برسیم.

sara

salam.khoshhalam ke update kardin!harchand dir fahmidam!matnetoon a khodetoone?!bazi jomleha in vasata vasam kheili ashna bood!nemidoonam,shayadam eshtebah mikonam!ghashang minevisin!manam up kardam!khoshhal misham be manam sari bezanid!felan=;

مستانه

سلام خیلی دیر کردم نه؟ اما اومدم... مستانه

مسافر

سلام خوبی. خوشحال میشم تو وبم ببینمت.

نگار

فوق العاده بود بی نظیر بود خیلی قشنگ بود