سالهاي سبز عاشقي

عشق یعنی ....
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠
 

عشق یعنی یک سلام و یک درود
عشق یعنی یک تبلور یک سرود

عشق یعنی درد و محنت در درون
عشق یعنی یک شقایق غرق خون

عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی همچو من شیدا شدن

عشق یعنی زاهد اما بت پرست
عشق یعنی بیستون کندن بدست

عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
عشق یعنی شعله بر خرمن زدن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی سر به دار آویختن

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی مستی و دیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی 

عشق یعنی آتشی افروخته
عشق یعنی شاعری دلسوخته

عشق یعنی با گلی گفتن سخن
عشق یعنی خون لاله بر چمن

عشق یعنی سوز نی آه شبان
عشق یعنی معنی رنگین کمان

عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی لحطه های ناب ناب

عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی درفراقش سوختن

عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هرچه بینی عکس یار

عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی درجهان رسوا شدن
عشق یعنی مست و بی پروا شدن


 
 
عادت با تو بودن
نویسنده : محمد - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠
 

برام هیچ حسی شبیه تو نیست

کنارتو درگیر آرامشم

همین ازتمام جهان کافیه

همین که کنارت نفس میکشم

برام هیچ حسی شبیه تو نیست

تو پایان هر جستجوی منی

تماشای تو عین آرامشه

تو زیباترین آرزوی منی

منو از این عذاب رها نمیکنی

کنارمی به من نگاه نمیکنی

تمام قلب تو به من نمی‌رسه

همین که فکرمی برای من بسه

از این عادت باتو بودن هنوز

ببین لحظه لحظه‌م کنارت خوشه

همین عادت باتو بودن یه روز

اگه بی‌تو باشم منو میکشه

یه وقتایی اونقدر حالم بده

که می‌پرسم از هرکسی حالتو

یه روزایی حس میکنم پشت من

همه شهر میگرده دنبال تو...

منو از این عذاب رها نمیکنی

کنارمی به من نگاه نمیکنی

تمام قلب تو به من نمی‌رسه

همین که فکرمی برای من بسه


 
 
معجزه
نویسنده : محمد - ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠
 

منو راهی کن بسوی روشنی

بذار باتو زیرو رو شه زندگی

توی چشم من نگاه کن و ببین

تویی بهترین دلیل عاشقی

تو نفس میکشی تو ثانیه ها

شب من همرنگ رویای توئه

روز من با اسم تو شروع میشه

انگاری دنیا تو دستای توئه

باتو خوشبختی دیگه یه قصه نیست

یه حقیقته مثل یه معجزست

انگاری باید میومدی که من

باتو پرواز کنم از این قفس

واسه رد شدن از این تنهایی‌ها

یاد تو همیشه همراه منه

این روزا پرمیشه از تکرار تو

وقتی نبض عشق تو رگهام میزنه

باتو آرامش رو احساس میکنم

تازه میشه هرنفس دنیای من

بهترین لحظه‌ی دنیاست وقتی که

عطر تو می‌پیچه تو رویای من

باتو خوشبختی دیگه یه قصه نیست

یه حقیقته مثل یه معجزست

انگاری باید میومدی که من

باتو پرواز کنم از این قفس

http://www.3ke.co/dnl/music/mohamad.esfahani/bivajeh/Mojezeh.zip                    


 
 
برایت آرزو میکنم
نویسنده : محمد - ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ فروردین ۱۳٩٠
 

قبل از هرچیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی،
و اگرهستی،کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد،
و پس ازتنهاییت، نفرت ازکسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید...
اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
ازجمله دوستان بد و ناپایدار...
برخی نادوست و برخی دوستدار...
که دست کم یکی درمیانشان بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است ،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی...
نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد...
تاکه زیاده به خود غره نشوی.
و نیز آرزومندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیرضروری...
تا درلحظات سخت،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تورا سرپا نگاه دارد .
همچنین برایت آرزومندم صبورباشی،
نه با کسانیکه اشتباهات کوچک میکنند...
چون این کار ساده‌ای است ،
بلکه با کسانیکه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند...
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی،
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی...
و اگر رسیده‌ای ، به جوان نمایی اصرار نورزی ،
و اگر پیری ،تسلیم ناامیدی نشوی...
چراکه هرسنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است
بگذاریم در ما جریان یابد.
امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده‌ای دانه بدهی و به آواز یک
سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سرمیدهد...
چراکه به این‌طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت....
به رایگان......
امیدوارم که دانه‌ای هم برخاک بفشانی...
هرچند خرد بوده باشد .....
و با روییدنش همراه شوی ،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا درعمل به آن نیازمندی.....
و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :
این مال من است،
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !
و درپایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی....
و اگر زنی ، شوهرخوبی داشته باشی ،
که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،
بازهم ازعشق حرف برانید تا ازنو بیآغازید ...
اگرهمه اینها که گفتم برایت فراهم شد ،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ...

ویکتور هوگو


 
 
... برای تو .....
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩
 

باورنداشتم وندارم... که دیر یا زود باید ازاین عشق جاویدان زندگانی‌ام جداشوم...

همیشه میدانستم کسی که روزی به زندگی تو می‌آید روزی نیز می‌رود ولی دوست نداشتم درباره تو اینگونه بیندیشم...

همیشه دوست داشتم تا کسی مرا به خوبی تو بشناسد ....

بداندکه کیستم و چرا اینجا ایستاده‌ام... دوست داشتم بداند تا گوهر وجودم را دریابد...

ولی نمی‌دانستم که اگر او دلباخته و شیدای این من سراپاتقصیر شد،آیا خواهد توانست روزی ازمن جدا شود یا خیر؟

هیچ‌کس چون تو درعمق روح و جانم رسوخ نکرده است؛ هیچ کس مرا تا این اندازه که تو شناخته‌ای ؛ نشناخته‌است...

چنان با روح وجانم عجین شده‌ای که این روح خسته، تنها تورا فریاد می‌زنند...

ولی میدانم که این‌ها تنها عشق است و عشق...

عقل نمی‌پذیرد که حتی یک لحظه دوری قابل تحمل باشد؛ ولی احساس هزاران سال را به امید وصال با آغوش بازپذیراست...

باید بروم... اختیاری نیست... اجبار در اینست....

زیراکه آینده‌ای اینجا برای من نیست... اینکه برای توهست یا نه ؛ نمی‌دانم....

تحمل روزها و شبهای این شهر برایم ملال‌آور و سنگین شده‌است...

سنگینی نگاه بزرگوارانه پدرومادرم را درک میکنم؛ بزرگوارانه از آن جهت که مرا با آغوش باز پذیرا هستند و هیچ نمی‌گویند، دوست دارم بدانند؛که تا لحظه‌ای که زنده‌ام شرمنده این روزها ونگاههای نگرانشان خواهم بود... من خواستم تا باشم ولی قسمت نبود... خدا میداندکه اگر فرصت ومجالی برای بودن بود باتمامی سختی میماندم و تا لحظه‌ای که سایه‌شان گرمابخش هستی‌ام است؛ خدمتشان را میکردم...

شرمنده‌ام که نتوانستم آن چیزی باشم که آنها آرزو داشتند... تلاش کردم ولی رسیدن به مطلوب آنان از توان من خارج بود...

همیشه خواسته‌ام که اگر باری برنمی‌دارم، لااقل باری نیز برمشکلات نیفزایم...گاهی شد و گاهی هم نشد...

تورا نیز میخواهم و دوست دارم ولی احساس میکنم که داشتن تو ممکن است برای آنان تکدرخاطری باشد...

اینکه تو فکرکنی، این روزها و لحظه‌ها به تو نمی‌اندیشم، جفایی‌است به عشقت که درجانم شعله میکشد...

همانقدرکه از والدینم شرمنده‌ام ازتو نیز شرمنده‌ام.... شرمنده که نتوانستم آن امید روزها و ماه‌های اول را درتو زنده نگهدارم... نتوانستم آنقدر که تو به آینده امیدواری، من نیز بدان امیدوار باشم...

عذرخواهم که چون تو به آینده نگریستم.... داشتن تو برای هرکسی آرزوست ، رویاست ...

نه جسارت دارم که رهایت کنم ، نه شهامت که تصمیم بگیرم... ولی آنقدر میدانم که نباید سرنوشت تورا به سرنوشت نامعلوم خودم گره بزنم...

کسی که من دوست داشتم و دوست میدارم ، افسردگی نمی‌شناسد... تنها چیزی که ازتو آموخته‌ام... صبربوده و استقامت در راهی که به آن ایمان داشته‌ای....دوست داشتم تا چون تو باشم و باری بردوش کسی نیندازم....

هیچ‌وقت با روح و روان کسی بازی نکردم ، توکه عزیزدلی .... محرم اسراری ، آرام جانی ...

درلحظه‌های سخت تنهایی‌تنها مونس تنهایی‌ام خدای تنها بودوبس؛مرابه کسی می‌سپاری که آگاه به‌هرلحظه ازبی‌تو بودن منست؟ اگربه رفتنم ، به‌آمدنم ، به فردایم و به آینده‌ام اطمینان داشتم شاید تورا در انتظار خودم میگذاشتم ولی جسم و روح زجرکشیده تو؛ توان درد سخت انتظار را ندارد...

من هیچگاه به عمد دل کسی را نشکسته‌ام؛ که حال تاوان بدهم...همیشه درخودشکستم تا کسی نشکند...

خوب میدانی که هیچ اوجی بی‌تو برای من مفهومی ندارد... هرچیزی بی‌تو برای من لذتی زودگذر و بی‌معناست....

تمامی سعی‌ام دراین باهم بودن ساختن روزهایی بود پرامیدوشاد...اگر سیاه بودوسخت مقصرمنم و اگرشیرین بود و به یاد ماندنی، گوارای وجود....

نفرین نکردم... تا نفرین نشوم .... سخت است برایم که برای گناه نکرده‌ای عذاب ببینم...

من بازیچه سرنوشت بوده‌ام.... بازیچه تقدیری که برایم رقم خورده‌است...که مگرنشنیده‌ای که در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم...

توکه ازقرآن یاری جسته‌ای معنای پاسخش را درنیافته‌ای...توبایدصبرکنی‌ومنتظربمانی ولی نه فقط‌برای من؛که برای سرنوشت،که برای هرآنچه که لایقش هستی ...

عزیزم هرکس نداند، من خوب میدانم که درد جدایی سخت‌ترین دردهاست ولی ... پاداش سختی و زجرکشیدن یافتن محبوبی ابدی‌ست... دراین راه از خدای بزرگ کمک بخواه و درسایه عنایت او به آینده امیدوارباش...

همیشه اولین عشق در زندگی به یاد آدمی می‌ماند ؛ نه ازآن جهت که اولین‌ها بهترین‌ها هستند... تنها ازاین جهت که اولین‌ها همیشه و همیشه اولین هستند.... باخودت زمزمه کن که این شاید اولین بود ولی بهترین نبود....

تو آزادی .... هیچ تعهدی به من نداری و نه هیچ دینی .... ولی من به تو بدهکارم...

بدهکار هزاران لحظه خوب که باید به تو تقدیم می‌کردم و کوتاهی کردم...

بدهکار هزاران‌هزار کلام عاشقانه که در ابرازش کم گذاشتم...

بدهکار قول وقراری که باتو گذاشتم و روزگار عهدشکنی کرد...

تورا دوست دارم!! نگاهت را،کلامت را وآغوش مهربانت را...

دوستت دارم به اندازه تمام رنگهای زیبای دنیا؛ نه‌کم است به اندازه تمام زیباییهای دنیا؛ نه بازهم کم است

تورا به اندازه تمام دنیا دوست دارم؛من‌تورا درتک‌تک ذرات وجودم لمس کردم!

درهرنفسم عطرت را حس کردم و با هرضربان قلبم عاشقانه تورا زندگی کردم

دیگر درپس کوچه‌های خاطراتت جستجویم نکن، مرا نمی‌یابی که من درتومحو شدم وچه درآمیختن زیبایی...

شرمنده‌ام شرمنده‌ام شرمنده....

ازمن نپرس چقدر دوستت دارم؛اینجا درقلب من حدومرزی برای حضورتونیست

به من نگو که چگونه بی تو زیستن راتمرین کنم؛ مگر ماهی بیرون ازآب میتواند نفس بکشد

مگرمیشود هوا را از زندگیم برداری ومن زنده بمانم، بگومعنی تمرین چیست؟ ازچه چیز را تمرین کنم؟بریدن ازخودم را؟مگرهمیشه نگفتم که توهم پاره‌ای ازتن منی...

ازمن نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه‌ها هدیه میدهم؛ همه میدانندکه دوری تو روحم را می‌آزارد

تو خود پروانه‌هارابه من سپردی که میهمان لحظه‌های بی کسی‌ام باشند

نگاهتت را ازچشمم برندار.... مرا ازمن نگیر....  


 
 
← صفحه بعد